تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره... - -3

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

 

 شب ها که میخوام بخوابم تمام ریزو درشت های دورم حذف میشه و

هی افکار مریضم میره سمتت و هی من به روی خودم نمیارم...

چون جدا ازت متنفرم...

فقط یه چیزی...همه چیز کادوی تولدم اون عرسکه نیست که بندازم تو ساک و

هلش بدم ته تخت مریم که نبینمش..!

یه چیزایی میمونه...اون تلخیه ته نگام!!

.

.

و

من درگیره ریزو درشت ها شدم تا تورو یادم بره!!!

+نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت12:41 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |