تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره... - -2

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

 

بعضی وقتها ادم توی موقعیتی قرار میگیره که به یه لنگه کفش هم قانعه!!

.

.

.

فکرکن من وضعم به جایی رسیده که برم بازار جمعه ی شهرضا !

بعد به چهارتا دستمال کاغذی ۱۰۰۰تومان وفال حافظی که همش مثل همه قانع ام...

و یه جورایی نشون می دم که خیلی راضیم...

ولی ته دلم راضی نیست...میدونی احساس میکنم خیلی دارم عوض میشم...

زاهد مست شدم!!

+نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت10:54 قبل از ظهرتوسط Mehrnaz | |