تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره...

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

 

متوجه ی بی اهمیتی یا کم اهمیتیت که میشم

سعی می کنم زیاد به روی خودم نیارم ...

و هی فکر کنم تو می تونی شبیه کدوم قسمتهای بچگیم باشی!!

تو فقط شبیه کابوس هایی هستی که تو بچگیم میدیدم و

تصویرشون همیشه تو یادمه...یه جورایی منو عذاب میده..

چون دیگه کسی نیست که از ترس تو بغلش قایم شم!!!

+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت12:3 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |

 

ذهنم در گیر یه قسمتهایی میشه که تو زیاد سر ازونها در نمیاری..

بعد که بیشتر متوجه میشم! باز متوجه میشم...منو تو اصلا بهم نمیخوریم!!!

و هی خودم رو قانع می کنم که اولین بار من تورو دور زدم...

 

+نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت11:18 قبل از ظهرتوسط Mehrnaz | |

 

تا کی باید احساساتم رو جار بزنم وهمه بشنون جز تو!!!

تا کی؟!

و تو همچنان سرت گرمه!

و هنوز هم سخته از میون دودهای گره خورده ی سیگارت خودت رو تشخیص بدم!

...

+نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت11:13 قبل از ظهرتوسط Mehrnaz | |