تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره...

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

سلام...

می خواستم بارونی بنویسم که بارونی شدم..

فقط دور میزنیم و می چرخیم و درگیر میشیم.. چقدر از خودم دور شدم.

جدآ من این نیستم ..اینطوری نبودم این طوری شدم..

باخودم درگیر شدم..تا اینکه با خودم قهر کردم و همه چیز یادم رفت..

.

.

دوست دارم تو محیطی که خفس جیغ بزنم..یعنی میشه؟!..

میشه تمام حد و مرزهای مادی گسسته شه و فریاد بزنم؟!

چه فازی میده..همه صدامو می شنون.این حرفها قدیمی شده من دیگه با همه  انس گرفتم

به تمام مادیات و معنویات..می تونم حس کنم چه تو خواب چه تو بیداری..

+نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت11:21 قبل از ظهرتوسط Mehrnaz | |