تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره...

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

به اهستگی راه میرفتم...گویا پتکی برداشتند به سرم کوبیدند..

صدای جیغ مادرش هنوز در گوشم است..که مرا لِه می کند

دوستانش گریه می کردند..وخودش دست در دست فرشتگان بود

پیرمرد رو به من کرد و گفت:عجل برگشته میمیرد نه...

منم رو به پیرمرد و تو و همه گفتم:یکی دیگه هم پر...تازه متولد شد

فرشته ی صورتی تنها در گوشه ای از خودش نشته بود اسمان غمگین بود

پدرم غمگین تر و مادرم دنبال یه راه واسه فرار!!

پیرمرد مرد!

+نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت7:11 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |

1

دیوانه...

در کودکی اش می زیست,خاطرات کودکی اش بود که دراکنون بودنش را نابود کرد

می شنومت..کودکی ام...

بازی انگشتها,یکی بود یکی نبود...

و اکنون سالها می گذرد و من فکر می کنم تو همیشه رفتی،اما دروغ می گویم..

ایا تو همان بچه نبودی که ازپشت پنجره بسته همیشه برایم دست تکان می داد؟

ایا تو همان هیچ..همان منشا بودنم نبودی!؟

...

انگشتانم را همیشه در انگشتهای کوچکت حلقه می کنم!

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |

گفتم که اصرار نکن!

من تصمیم خودمو گرفتم...!به خاطره خدا!

خدایم به خاطره من بود که افریدم و از عدم مرا به این سرزمین که در ان بیگانه ام فرستاد!

به خاطر خدایم باید تورا که ازهر بودنی مرا مایوس تر میکنی رهایت کنم

تو که همیشه ارامش اندکم را از من می گرفتی و هر روز نبودنت را به بودنت ترجیح میدادم!!

...

خوب نگاه کن..!حالا کی واس خاطره خدا اون یکی رو بیخیال شد من یا تو؟!

در ضمن چون نمی خوام الکی به کارهام مارک بزنم صادقانه میگم در عین خاطرخواهی خدایم

این یه قلم کارو خیلی دوست داشتم انجام بدم..

...

و من فرشته ی صورتی خدایم هستم!

و منجی موعودم را زمانی که به لقا خدایم رسیدم خواهم دید...

 

+نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن1385ساعت6:49 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |