تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره...

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

امروز صبح بیشتر از تمام روزهای تکراریم احساس کهنگی کردم

مثل اولین بار که احساس کردم تمام لباشک های دنیا یه مزه میده...!

و...

جمعه های تکراری بیشتر از همه عذابم میده واین اشکهای مسخره بیشتر از همه برای

خودم خنده داره...حالا که دیگه نمیشه این زندگی رو عوض کرد،می خوام برم تو فاز عوضی شدن!

نه!چشمها را باید شست جور دیگر باید دید...

می خواستم یه مدل دیگه شه...کلی خیالات وتوهم دورمو گرفتو رفتم فضا!

...

اینم بهم فاز نداد...

جوجه ی من...میوووووو...

 

 

+نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت2:40 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |

وباز باران...

تنفس بدون ترافیک!

الناز...باران...مدرسه...ماشین

هی...بارون!می خوام این آخریارو واسه الناز مشت بباری

...

چند ساعت بعد مریم خبر داد الناز مشت بارییده بود

وفرشته ی مهربون الی باز نبودش...

دیگه نمی خوابم,دیدی مهرناز از صبح بهت گفتم این بارون خشنه!

مهسا و مهرنازم باریدن...ولی الناز هنوزبارون میخواد...

چته الی می خوای نابود شی..؟!

این بارون خانمان سوزه!تازه فهمیدم چرا گنجیشکا تو حیاط ما اتراق کردن!!

خودتو بغل کردی؟!!

فرشته ی صورتی میاد...منجی موعودم!!!

تو هم بعد بارون همه چیز یادت میره،مثل گنجیشکا می پری و و...

منم می پرم و میرم!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت4:2 قبل از ظهرتوسط Mehrnaz | |