تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره...

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

و خورشید من در شب می تابد

ولی خورشیدی نیست

خورشیدی نیست که بتابد

من سرگردانم

من در خودم سر گردانم

زندگی ام در خورشیدی که در شب تابید،بیدار شد

بیدار شد

بیدار شد در ابدیت

تا در ابدیت برای شب بتابد

شب من

خورشید من

در شبی از شبها بیدار است

بیدار است در خواب

حتی در مرگ برایم بیدار است!

+نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت8:3 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |

ان زمان کی بود؟

کی بود که دخترک حجم کفتر را می کشید پرنده پر می زد؟
کی بود که در تنور خانه نان من کوچک بود

ان زمان کی بود که بادبادک در اوج بود و من پی یافتن حقیقت به دنبالش

اگر نزدیک بود...

اگر بود...

فراموش بود!
ان زمان می فهمیدند که چه می گویم..

ان زمان خنده قهقه بود

نقاشی حجم داشت

سایه بی حجم بود،سایه بی وزن بود

ان زمان مال سبک بودن بود

ان زمان اشیاء راه می رفت

من گم در گلبرگهای خلقت بودم

و یکی پیدا شد

و یکی پیدا کرد

...

گویا پیدا شده ام

وشکوفا شده ام

وشکوفایی امد که مرا از ان زمانم جدایم بکند

یکی پیدایم...

من گریستم،فریاد زدم،کسی نشنید

خواستم بگویم...

ولی دیگر نه گم در گلبرگ های خلقتم

نه شاد به بازی بادبادکا

شکوفا شده ام،در هوایی نواز کهنه گی

+نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت8:1 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |

بعضی وقتها فکر می کنم!

اره...

ولی بعضی وقتها فکر می کنم،الان کجام؟!

الان روزه؟!...ولی توی روز بیشتر گم شدم

منو تو شب پیدا کردم...تو شب فاصله ی من و او محو شد

تو شب بود که دیگه راه نرفتم...حتی تا اوج پرواز کردم!

رفتم تا برسم،که دانستم رفتن زیباست

و نرفتن هاست که شب را کدر کرد!!

+نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت2:35 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |