تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره...

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

این روزها به سختی می اندیشم به اندیشهای طولانی شبانه ام.

افکارم پوچ شده ومن که به صعود می رفتم،ناگهان اکیدا نزولی طی کردم مسیر را،

چگونه می توان پی برد اشکال کار کجاست؟!

ومن همچنان سر شارم از ذوق،خستگی ناپذیر

ولی دوست دارم تا اعماق وجودم فانی شوم،از این روز می ترسیدم افکارم منفی بشه

با افکار مثبت بدون عمل هم نزول کمتره...

گاهی ارزو میکنم کاش تفکر می مرد!توی کل عمرش سخنی را گفت که روی من تاثیر فراوانی گذاشت

کلید این بود:انسان همان قدر که از تفکر می تواند صعود کند،

همان اندازه می تواند نابودو فنا شود...

هیچ دلیلی برای توجیح ندارم!

هیچ وقت بهایی به کس نمیدهم،چون بها فانی شدنی ست.

الگوی من گم شد،من خودم گم شدم،اطرافم گم شده

هیچ چیز یادم نمیاد،جز بدی هایشان،جز اشکهایم

جز زمانی که تشنه مردم،

مثل زمانی که در خواب بودم هر چه فریاد زدم کسی مرا نشنید ...

+نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت4:45 قبل از ظهرتوسط Mehrnaz | |

سرانجام نقطه سرخطهای او شدم شاید

و من شاید پایان بودم برای تمرین مداوم

نقطه سرخطهای زندگی

نه!

این نقطه سرخطها ادامه دارد...

ما چون حریص بودیم

در فرار از امید

من همچون نهالی سرانجامم جاودانگیست

من روشن شدم و او در سیاهی غوطه ور

عاقبت شب شد!

+نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت2:34 قبل از ظهرتوسط Mehrnaz | |

عجب روزگاری و عجب ادمهایی!

هر ثانیه،هر انیه،متغیر!! هر ثانیه انسان متغیر است و چه حیوانیست که هر لحظه متناسب با هوای نفسانیاش روحیات،خلق وخویش،اصلا این نفس عوض می شود!گویی بمب اتم!انگار اسپایدر من!اب هویج!

هر ثانیه افکاری جدید،اهدافی جدید،ضیدی جدید...!اصلا انسان از همان بدو تولد طالب زیبایی بود!!واین جمله که خدا طالب زیباییست و یا اینکه رسد ادمی به جایی که به جز خدا نبیند،جملاتی بودند که دبیر ما حفظ بود،هر سوالی ازش می شد، سروتهشو

با همین سه جمله هم میوورد!وقتی لباشک میخواست مشنگش کنه می گفت:وقت کَلاس گَرفته میشه!

+نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت2:13 قبل از ظهرتوسط Mehrnaz | |