تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره...

خاکستری های پشت پنجره...

سرانجام ان شروع تلخ,بارانی شد

غروب بودی...

غروب کوتاه،غروبی که تکرار نشدنی بود

غروبی که شازده کوچولوهم ندید!

تو غروب من بودی...غروبی که پایان بود

غروبی که فریادم را براورد

خشم،مرا گریان کرد

مثل بی رمق ترین انسان توان رفتن نداشتم

من خودم بی رمق ترین شدم!

مثل کبوتر در قفس

مثل فریاد محبوس،که بعد از مدتی ناگه خاموش میشود

اری...

مثل ان حبس قشنگ تکرار نشدنی

من باتو بودم در مردن کوتاه

تو رفتی مثل جیغهای مادرم!

که وقتی گریان می شود در خلوت می گریم و...

وقتی که هیچ کس را نفهمیدم و هیچ کس ندانستم

روزگار از معادلات تکراری خسته بود

این باربر من ضرب کرد مردن را...

اشتباه کردم تو از مردن ها کسر نشدی

کسی ندانستد

کسی تورا یاری نداد

چون تو بی کس نبود که در ظلمت باشد...

من هم مثل تو همانندی ندارم،مثل همه

این بار همه می دانند که غروب تکرار میشود

اما ندانند که غروب من تکرار نشدنی بود

هر ان تکرار نشدنی بود!

+نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت2:46 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |

چون حریصی در کوچه ها پرسه می زنم...

پرسه می زنم،زیر هیچ بارانی خیس شدم!

نه...

بارانی بود

باران اشکهایم

و

خواب چون ازادی،چون پرواز مرا ارام کرد

زندگی چون مادر،گرم مرا در اغوش می گیرد

و

تنهایی، چون باران زیبا

من ومن،خلوت درهم،با هم زندگی می کنیم

+نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت2:22 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |

اهسته رفتم

پرنده پروازکرد

رفت،رفت اوج گرفت،بی هدف پروازنمی کرد

ولی می رفت،می رفت تابی نهایت

پرنده رفت رسید به قله،همه ی انها انجا بودن

مثل هم پرواز پرواز پرواز

اوج اوج اوج

بی هدف نبود پروازشان

انها برگشتن...

همیشه،مثل هم...

+نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت2:11 بعد از ظهرتوسط Mehrnaz | |